تبليغاتX
پایگاه مقاومت بسیج خواهران کوثر درکه

پایگاه مقاومت بسیج خواهران کوثر درکه
دیروز وقتی شنیدم شخص بی اصل و نسب و تازه به دوران رسیده ای خواننده شده و به مقدسات ما توهین کرده خیلی ناراحت شدم...

دلم میخواست هر جور شده تو وبلاگم یه چیزی در همین مورد بنویسم که امروز به شعر زیبای علیرضا قزوه برخوردم که خیلی قشنگ و بجا شخصیت این فرد کثیف را توصیف کرد بود...

لازم دیدم این شعر رو در وبلاگم منتشر کنم

انشاءالله به سزای اعمالش برسه و قلب مسلمانان و شیعیان شاد بشه

بسم رب النور

بسم رب العشق

بسم رب الهادی المهدی

آن که شعر و هرچه موسیقی ست

نذر درگاهش

آن که پاکان هنر در پای او سجاده افکندند

بسم رب العشق

آن که حافظ ها و سعدی ها

عشق او و آل او را بر زبان دارند

بسم رب الهادی المهدی

صاحب عصری که عالم وامدار اوست

گرچه دجالان بدآهنگ

گرچه شیطان های بد ترکیب

داردار و واق واق خویش را آواز می گویند

این نه موسیقی ست

این نه شعر و نه ترانه

این همه فحش است

این فضیحت نامه ی صهیون و آمریکاست

بچه های نطفه هایی از لجن روییده در مرداب

کارگردان

استخوانی پرت خواهد کرد

پیش دم جنبانی چلپاسه ای بدبو

آن دَل هرجایی یابو

 

مزد وق وق کردن سگهای بی اصل و نسب این است

مزد سگدوخوانی این از شغالان بدصداتر

مزد این چندین دهان بی چاک

استخوانی

مزد این مزدورهای مست عیاشش

فکر چندین جایزه از دست خام چند خاخام اند

جایزه در راستای  فکرهایی از جنابت تا جنایت پُر

 جایزه در راستای گنده گویی ها و چیزی از همین هایی که می دانید و می دانند

پولهای هرزه سهم حنجر بدبوی فحاشش

 

مرتدند اینان نه یک تن شان

مرتد اول همین بالاترین با بچه های تخس بی مادر

با همان اصحاب یک پاشان به اسرائیل

با همان  مسئول کلاشش

مرتد دوم

کارگردان چنین آهنگ بد آهنگ

مرتد سوم همین خفاش عیاشش ...

مانده آن سو مادری چشم انتظار راه

مادری شرمنده ی  شاهین...

                           نه ،  خفاشش!

[ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 1:34 بعد از ظهر ] [ فطرس ملک ] [ ]

 

نیمه شب تابوت را برداشتند
بار غم بر شانه ها بگذاشتند

هفت تن، دنبال یک پیکر، روان
وز پی آن هفت تن، هفت آسمان

این طرف، خیل رُسُل دنبال او
آن طرف احمد به استقبال او

ظاهراً تشییع یک پیکر ولی
باطناً تشییع زهرا و علی

امشب ای مَه، مهر ورزو، خوش بتاب
تا ببیند پیش پایش آفتاب

دو عزیز فاطمه همراهشان
مشعل سوزانشان از آهشان

ابرها گریند بر حال علی
میرود در خاک آمال علی

چشم، نور از دست داده، پا، رمق
اشک، بر مهتاب رویش، چون شفق

دل، همه فریاد و لب، خاموش داشت
مُرده ای تابوت، روی دوش داشت

آه، سرد و بغض، پنهان در گلوی
بود با آن عدّه، گرم گفت و گوی


آه آه ای همرهان، آهسته تر
میبرید اسرار را، سر بسته تر

این تنِ آزرده باشد جان من
جان فدایش، او شده قربان من

همرهان، این لیله ی قدر من است
من هلال از داغ و این بدر من است

اشک من زین گل، شده گلفام تر
هستی ام را میبرید، آرامتر

وسعت اشکم به چشم ابر نیست
چاره ای غیر از نماز صبر نیست

چشم من از چرخ، پُر کوکب ترست
بعد از امشب روزم از شب، شب ترست

زین گل من باغ رضوان نفحه داشت
مصحف من بود و هجده صفحه داشت

مرهمی خرج دل چاکم کنید
همرهان، همراه او خاکم کنید

 

شعر از: محمد علی مجاهدی

[ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 8:58 قبل از ظهر ] [ فطرس ملک ] [ ]

تنهايي عميقترين لحظات زندگي يک انسان است...

 خدايا اين خانه کوچک را بر من مبارک گردان ...

در اين چند روز با خاک انس گرفتم...

 بوي خاک گرفته ام...

 رنگ خاک گرفته ام...

 حال ميفهمم که چرا پيامبر علي بن ابيطالب )ع( را ابوتراب ناميد...

 دست نوشته ای از شهید کربلای ایران سید حسین علم الهدی 

[ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 12:47 بعد از ظهر ] [ فطرس ملک ] [ ]
روزي پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله، فاطمه زهرا سلام الله عليها را ديدكه جامه‌اي خشن بر تن دارد و در آن حال با يک دست خود گندم را آسيا مي‌كند و دستاس مي‌گرداند؛ و با دست ديگر، كودك خود را در آغوش گرفته، شير مي‌دهد! اشك از چشمان رسول خدا صلي الله عليه و آله جاري گشت و فرمود: «دخترم! با (تحمّل) تلخي دنيا به سوي شيريني آخرت بشتاب». حضرت فاطمه سلام الله عليها عرض كرد: «يا رسول الله الحمدلله علي نعمائه و الشكر لله علي آلائه [1]؛ اي رسول خدا صلي الله عليه و آله؛ خدا را بر نعمت‌هايش مي‌ستايم و بر داده‌هايش سپاس مي‌گويم».
فاطمه زهرا سلام الله عليها با اين پاسخ زيبا، درس‌هايي بزرگ و زندگي ساز به ما مي‌دهند، از جمله اين‌که:
1. هميشه و در همه حال، تسليم اراده خدا باشيم و به آن‌چه او مي‌پسندد راضي بوده و يقين داشته باشيم كه او جز خير و خوبي و رستگاري براي ما نمي‌خواهد. البته ممكن است امري به ظاهر خوشايند ما نباشد، ولي در واقع به صلاح و مصلحت ما باشد، چنان‌که قرآن كريم مي‌فرمايد:  (وَ عَسَى أَن تَكْرَهُواْ شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ) [2]؛ و چه بسا از امري كراهت داشته باشيد و حال آن‌كه خير شما در آن است.
2. در هر حال چه در نعمت و چه در بلا، خداوند را شاكر باشيم، زيرا كه بلاي او هم بي‌حكمت نيست. يادمان باشد، هر رنج و محنتي که در راه خدا و براي خدا باشد، همراه با پاداش‌هاي فراوان الهي خواهد بود، بنابراين تلخي و سختي زودگذر را پذيرا باشيم، تا به شيريني و اجر پايدار و ماندگار الهي دست يابيم. با اين نگاه، نه تنها تحمل بلا و مصيبت بسيار آسان‌تر خواهد بود، بلكه بلا و سختي خود نعمت ديگري است كه بايد خدا را بر آن سپاس گفت.
3. حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها در متن بلا و سختي، سخن از نعمت‌ها و الطاف الهي مي‌گويد و زبان به شكر و سپاس خدا باز مي‌كند. من و شما نيز بايد با مروري بر نعمت‌هاي بي‌شمار الهي، شاكر الطاف کريمانه او باشيم، نه اين‌كه به كمبودها و ناداري‌ها فكر كنيم كه نتيجه آن شكايت و ناسپاسي خواهد بود؛ به قول معروف سعي كنيم نيمه پر ليوان را ببينيم تا حس تشكر و قدرداني به خود بگيريم، نه نيمه خالي ليوان را كه زبان به گله و اعتراض باز كنيم.
همه اين درس‌ها زماني در زندگي، عملي مي‌شود كه انسان از حالت طمع بيرون رود و به حالت بي‌نيازي و غناي نفس برسد، تا بتواند به تقدير و تقسيم الهي قانع گردد، همان نعمت بزرگي كه در دوران ظهور نصيب مردم مي‌شود. چرا که پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود: «در آن روزگار خداوند غنا و بي‌نيازي را در دل‌هاي مردم مي‌گذارد».
...........................................
[1]. بحارالانوار، ج43، 85.
[2]. بقره/216.
[ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 1:25 بعد از ظهر ] [ فطرس ملک ] [ ]

به اذن بانوي دوعالم مادر سادات اقامه عزا مي كنيم

گيرم كه خانه خانه ي وحي خدا نبود

آتش به بيت ام ابيها روا نبود

آن بانويي كه حرمت قرآني اش سزاست

در كوچه اش تهاجم اعدا سزا نبود

در آستان خانه ي او دود بهر چيست

آل رسول تازه مگر در عزا نبود

احمد مگر سلام به او بارها نداد

زهرا مگر زاهل همين هل اتا نبود

پرداخت شد بهاي رسالت عجب چه زود

پس بيعت ولاي علي بي بها نبود

حالا چه وقت مجلس شوراي رهبر است

حيدر مگر خليفه ي دين خدا نبود

اي قوم اين همه عجله از براي چيست

مولا مگر به غسل رسول خدا نبود

در كار خير اين همه راي خلاف چيست

حالا كه وقت شبهه و چون و چرا نبود

در شهرتان همايش نا مردي از چه روست

بازوي دين سزاي غلاف جفا نبود

نامردي است ضربه به گل بي هوا زدن

آيا هجوم سيلي تان بي هوا نبود؟

حتي صداي سيلي تان تا بقيع رفت

اين كار غير زاده ي قوم دغا نبود

اين ماجرا حماسه ي زهرا شناسي است

كوثر مگر شناسه ي خير النسا نبود

[ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ] [ 3:58 بعد از ظهر ] [ فطرس ملک ] [ ]

زيد بن علىّ از پدرش امام سجّاد زين العابدين عليه السلام حكايت نمايد:
روزى پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله ، انگشتر خود را به امام علىّ بن ابى طالب عليه السلام داد و فرمود: اين انگشتر را نزد حكّاك برده ، به او بگو كه بر نگين آن : ((محمّد بن عبداللّه )) نوشته شود.
اميرالمؤ منين علىّ عليه السلام آن انگشتر را گرفت و پيش حكّاك برد واظهار داشت : بر نگين اين انگشتر نقش كلمه ((محمّد بن عبداللّه )) حكّاكى كَنْده كارى نما.
حكّاك آن را پذيرفت وليكن در هنگام كار، دست و قلم او خطا رفت و به جاى آن نقش ((محمّد رسول اللّه )) نوشته شد.
هنگامى كه امام علىّ عليه السلام خواست انگشتر را بگيرد، دقّت نمود؛ و چون ديد نقش ، غير از چيزى است كه دستور داده بود، به او فرمود: من چنين موضوعى را نگفته بودم .
حكّاك اظهار داشت : بلى ، صحيح مى فرمائى ؛ وليكن دستم به اشتباه رفت .
پس حضرت آن انگشتر را گرفت و نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آورد واظهار داشت : يا رسول اللّه ! حكّاك آنچه را گفته بودم ، انجام نداده ومدّعى است كه دستش خطا رفته است .
در اين لحظه پيامبر خدا آن انگشتر را گرفت و پس از دقّت بر آن فرمود: اى علىّ! من محمّد بن عبداللّه هستم ، پس چرا ((محمّد رسول اللّه )) نوشته شده است و سپس انگشتر را به دست مبارك خود نمود؛ و چون صبح شد و بر انگشتر نگاه كرد، ديد زير آن نوشته شده است : ((علىّ ولىّ اللّه )).
پس به همين جهت تعجّب حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله فزونى يافت ، در همين بين جبرئيل امين عليه السلام نازل شد و رسول خدا جريان را براى او بازگو نمود.
جبرئيل در پاسخ اظهار داشت : آنچه را كه تو خواستى نوشته شود گفتى ؛ و آنچه را كه ما خواستيم نوشتيم .


[ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ] [ 3:10 بعد از ظهر ] [ فطرس ملک ] [ ]

اول از همه نام و ياد خدا

دوم تبريك سال نو به همه كساني كه به اين وبلاگ سر مي زنن البته من فقط يك مشتري پر و پا قرص دارم كه هميشه وبلاگمو چك ميكنه و شايد تمام بازديدهام هم مختص به اون باشه نه هيچ كس ديگه

اينم فرق ما دو تا با بقيه اس ديگه ...

حالا براي سال جديد يه مطلب جالبي ديدم كه به نظرم خوب اومد براي اولين پست سال ۹۱ در وبلاگم بذارم شايد تا آخر سالمون برامون بس باشه البته هركس به نحوي بايد از اين موضوع برداشت كنه

 ***   آزمون شاه عباس از مديران و اطرافيان  ***

نقل است "شاه عباس صفوی" رجال کشور را به ضیافت شاهانه میهمان کرد، دستور داد تا در سر قلیان‌ها بجای تنباکو، از سرگین اسب استفاده نمایند. میهمانها مشغول کشیدن قلیان شدند! و دود و بوی پهنِ اسب فضا را پر کرد، اما رجال - از بیم ناراحتی‌ شاه - پشت سر هم بر نی قلیان پُک عمیق زده و با احساس رضایت دودش را هوا می‌دادند! گویی در عمرشان، تنباکویی به آن خوبی‌ نکشیده‌اند!

شاه رو به آنها کرده و گفت: «سرقلیان‌ها با بهترین تنباکو پر شده‌اند، آن را حاکم همدان برایمان فرستاده است« همه از تنباکو و عطر آن تعریف کرده و گفتند:

براستی تنباکویی بهتر از این نمی‌توان یافت.

شاه به رئیس نگهبانان دربار - که پک‌های بسیار عمیقی به قلیان می‌زد- گفت: « تنباکویش چطور است؟ »

رئیس نگهبانان گفت:«به سر اعلیحضرت قسم، پنجاه سال است که قلیان می‌کشم، اما تنباکویی به این عطر و مزه ندیده‌ام!»

شاه با تحقیر به آنها نگاهی‌ کرد و گفت: مرده شوی‌تان ببرد که بخاطر حفظ پست و مقام، حاضرید بجای تنباکو، پِهِن اسب بکشید و بَه‌‌‌ بَه‌‌‌‌‌‌ و چَه چَه کنید.

[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 9:41 قبل از ظهر ] [ فطرس ملک ] [ ]
 
یک روز زین الدین، با هفت هشت نفر از بچه ها، می آمدند خط.
صدای هلی کوپتر می آید.
بعد هم صدای سوتِ راکتش.
بچه ها، به جای این که خیز بروند، ایستاده بوند جلوی زین الدین.
اکثرشان ترکش خورده بودند. 
[ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 3:2 بعد از ظهر ] [ فطرس ملک ] [ ]
 
نزديك ظهر محمود ناراحت و نگران آمد پيش من.
گفت: می گن حاجي بروجردي رفته روي مين، سريع برو ببين چه خبر شده!
باريكه اي از خون، از گوشه ی لب بروجردي جاري بود.
آنقدر آرام شهيد شده بود كه فكر كردم خوابيده است.
تا رسيدم مهاباد سراغ كاوه را گرفتم.
گفتند: رفته تو مسجد، همه را جمع كرده و داره دعاي توسل مي خونه.
سريع رفتم توي مسجد.
تا چشمش به من افتاد آمد سراغم.
گفت: چه خبر، حاجي وضعش چطوره؟
آنقدر با تشويش حرف مي زد كه نتوانستم خودم را كنترل كنم و زدم زير گريه.
همين كافي بود تا او بفهمد چه مصيبتي نازل شده.
چنان بي پروا و بلند زد زير گريه كه همه فهميدند چه خبر شده.
آن روز تمام هوش و هواسم به محمود بود.
با وجود مجروحيتي كه داشت، مثل يك شخص پدر از دست داده، گريه مي كرد. 
[ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ] [ 8:18 قبل از ظهر ] [ فطرس ملک ] [ ]


"جوانان عزیز، خدا را شکر کنید که شما را از دوران حاکمیت دین خود بهرمند ساخته
 و جوانی شما را در چنین دورانی قرارداده است .
 از این سرمایه عظیم یعنی جوانی برای خود سازی علمی و فکری و روحی و جسمی استفاده کنید
 و
مگذارید «حتی یک ساعت» از این بهار زندگی به هدر رود و صرف غفلت و لهو شود.
اراده ی خود را تقویت کنید.
 با قرآن و عبادت و دعا و کتاب انس داشته باشید،
 ورزش روحی و جسمی را هم فراموش نکنید.
 و این را به همه ی جوانان خوب و مؤمن بگویید."

                                                           والّسلام علیکم
                                                                           سیّد علی خامنه ای
[ شنبه ششم اسفند 1390 ] [ 9:57 قبل از ظهر ] [ فطرس ملک ] [ ]
درباره وبلاگ

ناحیه ی مقاومت بسیج شمال تهران (جماران)
132 طیبین _ کوثر درکه
امکانات وب
طراح قالب
ثامن تـــم